وبلاگ شخصي حـمــيـــد شـريـفي

   

 

گفت : بیا حواس هایمان را پرت کنیم

گفت :مال هرکس دورتر افتاد ، او عاشق تراست ...

گفتم: اول من، حواسم را بده تا پرت کنم .

آهنگ وبلاگ  صدای مرحوم یدالله رحمانی ست .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 23:44  توسط حمیدشریفی  | 

دختری ۳ ساله بود که پدرش آسمانی شد
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند:
با سهمیه قبول شده!!!
ولی... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا
یک هفته در تب سوخت
  .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 0:7  توسط حمیدشریفی  | 

لطفا سری به وبلاگ cintelrom.blogfa.com بزنید وقسمتی ازداستان
(قصر ویران ) را که رمانی در باره ی قصرشیرین دوران جنگ تحمیلی ست مطالعه کنید.
اگر مورد تائیدتان بود وبلاگ و داستان فوق الذکر را لینک نموده ویا در وبلاگ خودتان کتبا"به دوستان و هم استانیها و همشهریانمان معرفی کنید.
مطمئن باشید که نه وبلاگ مال من است و نه نویسنده داستان را میشناسم. فقط بدلیل روشنگریهایی که در داستان مزبورشده است، بعنوان یک قصرشیرینی که از شایعات بی اساس ترویج داده شده توسط مغرضان و اتهامات به مردم شهرم در باره زمان جنگ و این دروغ بزرگ که :(مردم قصرشیرین با تجاوز گران نجنگیده اند و حتی از آنها استقبال نموده اند) به تنگ آمده ام ، وظیفه ی خود میدانم که خواندن این داستان را به همه همشهریان و هم استانی هایم پیشنهاد نمایم و در این راه از شما یاری میطلبم. اجرتان با خداوند.

                                                                               ناصر . ر

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 23:30  توسط حمیدشریفی  | 

از راست : اقای الماسی سرپرست - ذوالفقارطلوعی مربی و کاپیتان - سینا (دروازه بان ) - بالیخانی -             کاخساز - علیپور - خودم و عباس سیفی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 11:31  توسط حمیدشریفی  | 

باعرض سلام و تشکر از شما  به دلیل طراحی این وبلاگ که سبب مرور خاطرات گذشته شدین..
                    
                           


شدت باران هر لحظه بیشتر می شد .دیروقت بود خالو مراد جعبه های جلو مغازه را درون دکانش جا داد وکرکره را پایین کشید. صدای ااقیژکرکره گربه ای که در گوشه ای کز کرده بود را فراری داد. چند پاکت میوه راکه خالومراد درون کیسه جا داده بود روی شانه های خسته اش گذاشت سپس چتر سیاهش را باز کرد واز پیچ تیمچه گذشت خا نه ی خالو مراد فاصله ی زیادی با دکانش داشت  بخاطر همین باید مسیر زیادی را طی می کرد .دو خیابان وچند کوچه را باید پیاده می رفت باران سیل آسا می بارید وعلاوه بر جوی کنار خیابان سطح خیابان هم شبیه بستر رودخانه ی کم عمقی شده بود .ان زمان ها تاکسی کم بود وآن وقت شب هم مسافری نبود .گاهی قطرات باران بصورت سرخ شده ی خالو مراد چنان سیلی می زد که اگر در روشنایی کسی صورت خالو مراد را می دید فکر می کرد خالو مراد درآن دل شب از تاریکی شب استفاده کرده وپا رو غرورش گذاشته ودور از جماعت بی درد برای خودش وآدم هایی که درد آنها را می فهمید گریه می کند آخه خالو مراد ازان آدم هایی بود که غم همه را می خورد به جز غم مال دنیا .هر چه درآمد داشت تقسیم می کرد .آنشب از دو خیابان گذشت ووارد کوچه ای شد، صدای صوت عطاس شبگرد را شنید با چراغ قوه ای که گاهی در تاریکی راهنمایش می شد عطاس را دید ذرات باران مانند تراشه های الماس  درزیر نور چراغ قوه دیده می شد مشهدی حسین عطاس در حالیکه مشمایی بلند روی سر ودوشش انداخته بود وچوب دستی گرز مانند در دستش بود باسوتش امنیت را به دلواپسی مردم می نشاند . مردی با قدی بلند وشانه هایی ستبر .مشهدی حسین سن وسالی ازش گذشته بودولی قوی وباغیرت بود وهم چنین مورد اعتماد همه .خالو مراد یک سیب ویک انار درون جیب های کت مشهدی حسین گذاشت .مشهدی حسین گفت دستت درد نکند خالو حسین . و بعد زیر باران هرکدام از آنها به راه خود رفتند.چندخانه مانده بود که خالو مراد به خانه اش برسدنزدیک در چوبی ایستاد مقداری میوه ونان را  که درون مشمایی گذاشته بود پشت درب خانه  گذاشت وراهی خانه خودش  شد . همسرش نرگس هنوز بیدار بود به استقبالش آمد وکیسه را از او گرفت .خالو مراد لباس خیسش را ازتن سرما زده اش بیرون آورد. بچه ها در خواب عمیقی بودند .آرام اونها را بوسید وکنار بخاری نشست.  سفره شام آماده بود. بسم الله را گفت وشروع به خوردن شام کرد . نگاهی به همسرش انداخت . چشمان عسلی نرگس کمی سرخ وکوچک شده بود واین باعث نگرانی خالو حسین شد وقتی نرگس سفره شام را جمع کرد خالو حسین گفت نرگس چرا چشمات قرمز شده  ؟نرگس چشمان مهربانش را به خالو حسین دوخت وگفت : میم بهیه از دنیا رفت ... خالو حسین نعلبکی چای را نخورده به زمین گذاشت وآهی کشید. میم بهیه همون زن بی سرپرستی بود که خالو حسین گاهی شب ها پشت درخانه اش چیزی می گذاشت...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 11:4  توسط حمیدشریفی  | 

گر به صدمنزل فراق افتد میان ما و دوست         همچنانش درمیان جان شیرین منزلست

دیداری پس از 40 سال .

به یاد روزهایی که در قصر باهم فوتبال می کردیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 7:37  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:17  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:4  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 10:2  توسط حمیدشریفی  | 

روستای امام حسن به سه قسمت :امام حسن سفلی و امام حسن وسطی و امام حسن علیا تقسیم می شود که هر کدام از این سه قسمت از نظر جمعیت با بقیه قسمت ها برابر است.این روستا در همسایگی کرکهرک(سمت غرب)و رویبان (سمت شرق)قرار دارد .

در پایین به اطلاعات جامع تر و جدیدتری در باره روستای امام حسن می پردازیم:

علت نام گذاری:

علت نام گذاری این روستا به نام روستای امام حسن به این سبب میباشد که این روستا در زمان قدیم قدمگاه امام حسن(ع)بوده است گویا امام حسن (ع) برای استراحت در ان مکان توقف نموده و علت نام گزاری این روستا به نام چم امام حسن که به زبان کردی میباشد بدلیل چشمه اب گرمی است که در کنار قدمگاه سر از کوه مجاور و اطراف قدمگاه امام حسن بیرون اورده است و چون (چم)در اصتلاح کردی به معنای چشمه می باشد مردم به این روستا به زبان کردی چم امام حسن میگویند.

جمعیت:

جمعیت این روستا تقریبا بین 400 تا 450 نفر میباشد و به علت مهاجرت مردم از روستا به شهر قصرشیرین جمعیت رو به کاهش است

دین ومذهب:

دین مردم روستا اسلام و مذهب انها شیعه است

از قلم نیفتد که مردم این روستا همگی خزل هستند.

موقعیت جغرافیایی:

روستای امام حسن در نزدیکی بین مرز ایران و عراق تقریبا در 25 کیلومتری شهر قصرشیرین و 190 کیلومتری غرب شهر کرمانشاه و غرب کشور واقع شده است.

ارتفاع ان از سطح دریا تقریبا 340 متر میباشد.

اب و هوا:

اب و هوای گرم و خشک و بسیــــــــــــــار طاقت فرسای تابستان قصرشیرین که به گه گاهی به 50 درجه سانتی گراد هم میرسد مردم را به قول معروف عاجز و از پا در می اورد.فصل زمستان هم دست کمی از تابستان ندارد اما مانند فصل تابستان قدرت نمایی نمیکند.

میانگین سردترین ماه سال بین ۲/۵ تا ۵ درجه سانتیگراد و میزان بارندگی بین 400 تا 500 میلیمتر در نوسان است.

زبان:

شاید تا به حال نشنیده باشید اما مردم این روستا به گویش کردی جنوبی تکلم دارند و صحبت میکنند و زبان کردی جنوبی زیرشاخه هایی هم دارد که از ان میتوان گویش کلهری و لکی را نام برد و شاید بتوان گویش کلهری را گویش محوری و اصلی ترین گویش در میان گویش های کردی جنوبی به شمار آورد.

لازم به ذکر است که گویش خزلی هم در این روستا نمود زیادی دارد چرا که مردم این روستا همگی از ایل بزرگ خزل هستند.

شغل:

شغل اکثر مردم کشاورزی میباشد اما باید گفت که بیشتر مردم روستا از افراد تحصیل کرده و سرشناسی میباشند که نقش سودمندی را در جامعه ایفا میکنند.عده ای دیگر کارمند و پیله ور و تاجر و معلم ودامپرور هستند.

ورزش:

فوتبال بیشترین طرفدار را دربین ورزش ها در این روستا را دارد و ورزش های بومی محلی مانند :قلان و پلان و تناب کشی در معرض فراموشی هستند.

روستای امام حسن یک تیم فوتبال بسیار قدرتمند دارد که این تیم هر ماهه بازی های دوستانه ای را با روستا های مجاور خود برگزار میکند که هر ماه یکی از انان میزبان و دیگری میهمان هستند


میوه ها و ...

مرکبات از قبیل نارنج، پرتقال، لیمو، نارنگی و ...، خرما، انگور،بادمجان، انار، توت، و صیفی جات از قبیل سیب زمینی در این روستا کشت و کاشته میشود و میوه های مانند انگور و صیفی جات هایی هم مانند سیب زمینی و ... و گندم به بازار برای فروش برده میشوند که لازم به ذکر میباشد بیشتر مردم زمین های زراعی روستا را گندم میکارند.

شیرینی:

شیرینی این روستا نان خرمایی و نان برنجی و بژی که یکی از خوشمزه ترین شیرینی های روستا است میباشد.

صنایع دستی:

گلیم و موج و حصیر بافی که از شاخه های جوان درخت خرما که به آن فَسیل گفته می شود.

البته ساختن و درست کردن این صنایع بیشتر جنبه سرگرمی دارد و برای فروش درست نمیشود که کم کم ساختن این صنایع دستی هم در معرض فراموشی قرار گرفته است.

غذاها:

ترخینه در میان غذاهای محلی نمود بیشتری دارد و از غذاهای محلی دیگر میتوان بامیه رو نام برد که انرا با گوجه درست میکنند و اسم کردی ان هم( تماتاو بامیه) است.اما امروزه این غذاها در روستا در معرض فراموشی قرار گرفته و مردم از خوراکی های مقوی تری برای خود و فرزنان خود استفاده میکنند.

کوه:

این روستا یک کوه به نام گنبد کبود دارد(همان گم کو)که در فصل زمستان با کشیدن ابر ها به سمت خود کمک زیادی به کشاورزی مردم میکند.

قبرستان:

در حاشیه این مکان نیز قبرستانى قدیمى با حدود یکهزار سال قدمت وجود دارد که احتمالا مربوط به زرتشتیان است.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 9:52  توسط حمیدشریفی  | 

این مقاله در هفته نامه غرب قصرشیرین به چاپ رسیده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 22:32  توسط حمیدشریفی  | 

 

پدرم ،

به قصرشیرین رفتم ،

                       آنجا که به دنیا آمدی ،

در کوچه ها به دنبال کودکی تو ،

بازی هایت و دوستهایت.

                              ولی کسی را نیافتم ،

                                     فقط خاطراتی را که تو برایم بازگو کردی ،

 مرور می کردم ...

                                                                              

                                                               با احترام نرگس خاتون کمالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:24  توسط حمیدشریفی  | 

نسل سوم و چهارمی ها فقط خاطرات گذشته قصررا از پدر و مادرهایشان وبزرگترها شنیده اند ولی با این وجود به قصر عشق می ورزند و در جستجوی شناخت بیشتری از شهر آباء واجدادیشان هستند . خیلی از مطالب و عکس هایی که به دستم می رسد توسط همین بچه هایی که با کامپیوتر و فن آوری های روز  آشنایی دارند ارسال می شود . 

این صفحه را از امروز اضافه کردم  به نام : منال منالیل قصر                     

ممنون می شوم نظرا ت خود را دراین زمینه ارسال بفرمایید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:7  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 20:4  توسط حمیدشریفی  | 

 زادگاه من قصرشيرين

اي قصرشيرين شهرديرينم

زادگاه خوبان جاي شيرينم

يادگارگي مادوساساني

تونگين خاص كرماشاني

هرله بيستون تا چوارقاپي

هيچ كورانيري آب وخاك

وي پاكي

گر چه قسمت بي كفتم وغريبي

هيچ وقت له يادم نيچد زادگاه, وي خوبي

مردمي خاصن مهمان نوازن

وه غريبي و ديوري بايد

 بسازن

تاقسمت بود روژي باموه

خاك پاككت چيو سرمه بكيشم وي چوه

تا گربزاني من دوسد ديرم

ودوري تودايم زاروغمينم

تقديم به حميد شريفي خوب ودوست داشتني

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 19:36  توسط حمیدشریفی  | 

      غریبی بس مرا دلگیر دارد فلک بر گردنم زنجیر دارد

                                                       فلک از گردنم زنجیر بردار که غربت خاک دامنگیر دارد

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 11:29  توسط حمیدشریفی  | 

با جمعی از دوستان همشهری ، دیدار و عیادتی داشتیم از مهربان مردی با دستان همیشه سبز . خالو خورشید مختاریان . عاشق بذر و نهال و شکوفه و میوه . وباغبانی مومن و دلسوخته . برای سلامتی اش همگی دست به دعا بر داریم .                              بهزادبدخشان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 10:8  توسط حمیدشریفی  | 

ایرج نعمانپور از ورزشکاران قدیمی و بااخلاق قصرشیرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:29  توسط حمیدشریفی  | 

برای دیدن ویدئوی حسین صفامنش روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.aparat.com/v/bQ56G

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:45  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:52  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 7:1  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 6:43  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 6:38  توسط حمیدشریفی  | 

با همشهريان قديمي و صميمي قصرشيرين يادي مي كنيم از پهلوان معركه گيري كه معروف شد به كرملك .

در ساليان دور پهلوان معركه گيري به شهرستان قصرشيرين آمد كه نامش علي اكبر بود .اوقد كوتاه و هيكل ورزشي زيبايي داشت و كارش معركه گرفتن و سرگرم كردن مردم با بلندكردن وزنه وبريدن انواع و اقسام زنجيرها بود و بارها وبارها باچشم خود كه درآن زمان نوجواني بودم عبورماشين هاي سنگين رااز بدنش ديده بودم .شايد كسي به درستي نميداندكه چراپهلوان علي اكبر( معروف به كرملك)در قصرشيرين ماندگار شد .

او تنها زندگي مي كرد و معاش روزمره اش از طريق معركه گيري و سرگرم كردن مردم كوچه و بازار بود .سال هاي سال گذشت و كم كم گرد پيري بر سر و صورتش نمايان تر شد و ديگر توان نمايش هاي قدرتي و سنگين را از دست داد. ديگر كمتر كسي به معركه هايش توجه مي كرد و بعلت تهيدستي فقط يك وعده غذا مي خورد آن هم صبحانه، به فرني فروشي عموغلام نبش كوچه مسجدغروي مي رفت .

كرملك در معركه گيري هايش اعلام مي كرد كه از پهلواني كه يك وعده غذا بخورد آن هم فرني چه انتظاري داريد؟وديگر انتظار نداشته باشيد كه

زنجير پاره كنم ...

از آن به بعد كر ملك معروف شد به " فرني "

كر ملك كم كم براي جلب توجه مردم به فكر تازه اي در معركه هايش افتادوآن افزودن آفتابه به بساط معركه گيريش بود .او آفتابه را به جماعت بيكاري كه دورش جمع شده بودند نشان مي داد و با صداي بلند از آنان

مي پرسيد اين چيست ؟ جماعت بيكار با كركرخنده جواب مي دادند آفتابه

و پهلوان مي گفت اگر پول يك وعده غذا از ميان شما مردي به عشق علي به من بدهد مي روم داخل اين آفتابه و مردم ساده دل و منجمله ماها كه نوجواني بيش نبوديم دفعه اول باور مي كرديم .

هركس در حد توانش پولي به او مي داد و بعد هم معركه به پايان مي رسيد جماعت كه منتظر بودند پهلوان علي اكبر وارد آفتابه شود به او اعتراض

مي كردند و از او مي خواستند وارد آفتابه شود اوكه ديگر دندان چنداني هم در دهانش نمانده بود با خنده مي گفت آخه مرد مومن من گفتم توچراباور كردي ؟

مردم بيكار اين بار اسم كرملك را گذاشتند آفتابه و مدتها هم با اين قضيه سرگرم بودند و پهلوان شهر ما هم روزبروز پيرتر و درمانده ترمي شد ومخصوصا از زماني كه گروه صمد عقاب به قصر آمدند و آن برنامه هاي مهيج را اجرا كردند توجه به كر ملك كم تر و كم تر شد .

يكي ديگر از كساني كه مردم قصربااوخوش بودند تله موش بود ....... .........

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 23:29  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 21:23  توسط حمیدشریفی  | 

می دانی..؟
آدم های ِ ساده..
ساده هم عاشق می شوند..
ساده صبوری می کنند..
ساده عشق می وَرزَند..
ساده می مانند..
اما سَخت دِل می کنند..
آن وقت که دل ِ می کنند..
جان می دَهند..
سخت می شکنند..
سخت فراموش می کنند..
آدم های ِ ساده…..

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 21:11  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 19:50  توسط حمیدشریفی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 6:12  توسط حمیدشریفی  | 

تقدیم این عکس به دوست عزیز علی اعتمادی که خاطرات زیادی بایدالله رحمانی دارند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 14:23  توسط حمیدشریفی  | 

اردوگاه حضرزنده کرمانشاه - تابستان 1355

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 23:39  توسط حمیدشریفی  |